تبليغاتX
who can hear me?im a alone.im a lover

who can hear me?im a alone.im a lover

از خودم و تنهايي هام!

بهم بگو خداااا

برایت یک نامه ی اختصاصی می نویسم...



مثل سرنوشتی که فقط برای من نوشتی !



دل کوچکم به وسعت بزرگی ات گرفته خدا...



ساده می نویسم , به دور از تمام صنعت های ادبی !



این یک نوشته نیست , یک دردودل است...



دردودل یک انسان بی دل !



می دانی خدا , دلم را در آوردم گذاشتم بالای طاقچه تا خاک بخورد!



حداقل خاک ها دلم را نمی شکنند!



رابطه ی عاشقانه ای است بین خاک و دلم...



این یکی آن را پناه می دهد و آن یکی این را پنهان ...!



این که می چکد بر کاغذم اشک است نه غصه هایی که آب می شود



آبی است برای خاموش کردن آتش دل!



دلسوخته ام خدا...!!



من همان دختر ۱۳ ساله ی ۱۳ سال پیشم که هر شب .....مرا به یاد می آوری,می دانم



یادت می آید , آن دفتر خاطرات



که نوشته بودم ((برای خدا))؟

دارمش هنوز!



آنوقت ها که هراسان بودم و دلشکسته...جوابم را میدادی.



اما حالا چرا ساکتی خدا؟!



من هنوز هراسانم و دلشکسته !بیشتر از پیش...



خسته ام خدا...

خسته از زخم زمانه!



خود را رها می کنم در میان ظلمت لطیف شب تا شاید فراموش شوم در این سیاهی,تا شاید رهایم کنند سواران روشنی...



آنانکه نقابی نورانی به چهره دارند و قلبی سنگی در دل...



بگو رهایم کنند!



بگو رهایم کنند...



بگو...خدا...

                                           Riesenmy Youth Looking Sad

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:49  توسط آنيا  | 

بهم ثابت شد!!

سلام.حالتون خوب؟

ممنونم از نظراتتون دوستان گلم.

ميخوام اينجا اتفاقي و ثبت كنم كه به خودم ثابت شد چقدر رضا و دوست دارم.

مسافرت بوديم.همين يه هفته پيش.... پشت كامپيوتر بودم با دختر خالم.قبلش دختر خالم به

گوشي رضا اس ام اس داده  بود كه شارج ميخوام.بهد از رب ساعت يكي زنگ زد .

من كه جواب ندادم اما اينطور كه دختر خالم ميگفت...خواهر رضا بود.

بهش گفت من بهتون كاري ندارم كه ميخوايد باهم دوست باشيد يا نه اما اين دليل نميشه كه شما

اگر چيزي لازم داريد رضا براتون بگيره.و بعدم گفته بودش رضا هم پيشم نيست و ....

من بهم بر نخورد حرفش شايد راست ميگفت .ولي انتظارم نداشتم خواهرش بياد اينو بگه.

چون بنظرم  خودش بيشتر از اينا زبون گفتنشو داشته باشه.به هر حال اين داستان تموم شد.

بعد اون همش به دختر خالم ميگفتم بهش اس ام اس بده تك بده .اما اون جواب نميداد.

دو روز جواب منو نداد.من فكر ميكردم ديگه منو نميخواد...

روز و شب تو ماشين آهنگ ماساري گوش ميدادم .اشك تو چشام جمع ميشد .

از فرصت شلوغيا استفاده ميكردم. خودم و كمي خالي ميكردم.

توي خونه كارم فال گرفتن شده بود.فال ورق.حافظ ....هر چي تو بگي.

دختر خالم ميگفت برميگرده.ولي من ديگه كاملا نا اميد شده بودم كاملا.

همون شب اول نظر كردم كه اگه برگرده فلان كنم (حالا بماند).همينجوري ناراحتي هام ادامه داشت.

بدجور تو هم بودم .به قول دختر خالم هر كي بهم ميگفت چمه اون جواب ميداد آنيا دپرس شده.

فكر ميكنم چهارشنبه  بودش.شب بود.داشتم با داداشم صحبت ميكردم (تلفن) يهو دختر خالم

صدام زد بعد كزه حرفام تموم شد رفتم پيشش گفت رضا اس ام اس داده از خوشحالي ميخواستم

پرواااااز كنم.اصلا باورم نميشد.توي همين اتفاقا به خودم و قلبم ثابت شد چقدر دوسش دارم

چقدر عاشقشم.با تمام وجودم.

هميشه عاشق باشيد و شاد.خدافظ

                                                  Tanya Chalkin - Secret Kiss

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:40  توسط آنيا  | 

دوست دارم

دوست دارم دوست دارم...قدر تموم عاشقا قدر تموم ادما...

 

تقدیم به رضای خودم 

                                 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:9  توسط آنيا  | 

کاش من..

کاش من وجود نداشتم.آخه چرا من بدنیا اومدم؟

منی که هیچ دلیلی برای نده بودنم ندارم و نداشتم...

منی که حتی اونم منو بدنده ی خودش نمیدوونه..

مگه بات چیکار کردم؟من که هر شب به یادتم!!آخه چرا؟؟

مگه بنده هاتو دوست نداری؟شاید من بندت نیستم.!!!

نمیدوونم.هر روز دلم شوره.ولی تو میتونی آرومش کنی.!!

اما....همه ی کارا بدست خودت خدای من...

چرا تنهام میذاری.؟؟من بهت احتیاج دارم.!!مگه غیر تو کسی  و دارم؟

تو که بهتر از همه میدونی چی میشکم!!

پس کمکم کن.منو بنده ی خودت بدوون.تنهام نزار.خواهش میکنم.

شایدم باهام قهری؟؟اگه کاری کردم معذرت میخوام.حالا بیا باهام آشتی کنیم.!!

دوست دارم.              

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:12  توسط آنيا  | 

اخه چی بگم؟

چند روز پیش خونمون دعا بود.چکام اومدش.اومدیم تو اتاق داداشم.

بعد از نیم ساعت کسی اومدش که ازش متنفرم.چشم دیدارشو ندارم.

بعد این همه کار که بام کرد.حالا عین خیالشم نیست...

شاید بتونم به جرئت تمام بگم نصف رابطه ی من و  نیما و اون خراب کرد....

ولی دیگه اون گذشت...این خانوم خیلی احساس خوشگلی میکنه.و لقبشم مانکن.

شما جدی نگیرید مثلا مانکن.بگذریم.

منتظر رضا بودم تا بیاد با هم بچتیم.همین که رضا ان شد .کم مونده منو بخوره..

از همه چیه این پسر گفت.اول اینکه چقدر زشت.دوم اینکه دسشو اینهوو فلجا...

منم فقط لبخند تلخی بهش زدم.من همیشه ساکت بودم و الانم به ساکتیم ادامه دادم.

آخه یکی نیست بگه بتوچه.تو میخوای باش رفیق شی .تو باید پسندی یا من.؟؟!!

بعدشم اگه این هزار تا مشکل داره شماها هم خودتون مشکل دارید هم بیافاتون.

شما انقدر هولید که هر پسری از هر دهاتی بیاد میخواین باش رفیق شین.

هر چی باشه رضا من قابل مقایسه با دوستای اونا نیست.

این یه جیز ثابت شدست....

دختر اسکل فک کرده کیه؟؟؟؟

اخه چی بگن بهت مانکن؟؟؟                                                      

                                  

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:20  توسط آنيا  | 

خدا جونم گوش میدی؟

اخه خدای من چرا نمیذاری اون ماجرا تموم شه؟؟

مگه من بات چه بدی کردم.؟؟

چرا اون ماجرارو تمومش نمیکنی.؟؟

همه اینا دست تو.تنها تو.

خسم شده.باور کن.از زندگی  بریدم.

من که به اونا کاری ندارم.

همهش دست خودته.چقدر التماست کنم.چقدر؟؟

چقدر دلم شور بزنه.از....

اونا که نمیان حرف منو باور کنن.

اگه باور میکردن که الان غمی نداشتم.

مگه تو خدا نیسی؟

همونی که از بچگی زتو گوشمون گفتن خدا همیشه باتونه.خدا کمکتون میکنه .خدا دوستون داره.

پس کو خدای من؟تو چرا کمکم نمیکنی؟تو چرا کمکم نمیکنی ارادم برا زنده بودنم بیشتر شه.

؟؟من که کسی و ندارم.فقط تورو دارم..پس تنهام نزار.

به اندازه ی کافی مشکل دارم.حلش کن.خواهش میکنم.تمنااا میکنم.

به حرفام گوش کن.همین!!!

ممنونم.

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:34  توسط آنيا  | 

باورکن

رضا اميدوارم حرفاي اونو باور نكني.


اونوقت تو هم كاري و ميكني كه اون بام كرد.


من دوست دارم.بخدا قسم راست ميگم.


دليلي ندارم دروغ بگم.داره؟


امبدوارم باور كني.


نميخوام از دست بدم.


اينو بفهم.


براي 1 بارم كه شده.


بفهم.توروخدا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 21:35  توسط آنيا  | 

شروع عشق جدید

به رضا به عنوان دوست پسرم نگاه میکردم.بعد از رفتن اون.

بهش گفتم دیگه باش رابطه ندارم.همه گفتن رضا دوست داره.ولی خودم تا چند روز همش دلم

پیش اون بود.پیش همونی که با کلی خاطره منو رها کرد.

خلاصه رابطه ی من و رضا هم  بعد از گذشت زمان صمیمی شد.

اون خیلی پسر خوبیه.گرچه نمیشه هیچ پسری و شناخت ولی من اونو اینجوری شناختم.!!

خیلی دوسش دارم.خیلی خیلی..اون همونیه که من میخوام..

اون میتونه حرفامو بفهمه.میتون درک کن.مطمئنم.

من اولین دختری ام که با اون رفیق میشم.و این خیلی حس خوبیه برام.!!

من خیلی اونو اذیت میکنم ولی اون نه.!!خیلی ماه.

اون تموم عشق من.!!اون زندگی من.!!و هیچ وقتم نمیتونم فراموشش کنم.

هیچ وقت.هرگز.حتی در گور.ما واقعا عاشقیم.باور کنید.یا شایدم عاشقم.هیچ کسی از دل بقیه

خبری نداره.میتونم تضمین کنم من عاشقشم..

امیدوارم هیچ وقت هی چیز و هیچ کس باعث جداییمون نشه.

حتی خودمون.رضای خودم تموم وجودم با عشقم میپرستمت.

                            

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:45  توسط آنيا  | 

سر گذشت عشق دوم(3)

با هم موندیم.با هم خوب بودیم.اون مثل عاشقا رفتار میکرد.ولی من میدونسم.

یه روز یکی بهم زنگ زد گفت زبا زهرا کار دارم.گفتم اشتباهه.ول کنم نبود گیر داده بود میخوام

بات رفیق شم.اسمشم امید بود.خلاصه من قبول نکردم.مثل همیشه شمارشو دادم به اون.

گفت بهش زنگیدم.چند روز بعد اس ام اس داد نیما هم محلیه مائه.چمیدونم یه چرتی و پرتی

نوشته بود که دوست دختر داره.طاقت نیوردم گریم در اومد.مثل همیشه.

بهش گفتم گفت دروغ میده گفت من بهش زنگیدم دهنشو سرویس کردم.گفتم باشه قبول.

بازم باش موندم.این پسره امید ول کنم نشد.مثل اینکه با نیما خوب رفیق شده بودن.

خودش بهم میگفت نیما و میگم.یه شب گفتم باشه بات دوست میشم.میخواسم ولم کنه.

بعد اس ام اس دادم نمیخوام بات رفیق شم تورو خدا ولم کن.گفت اگه بام دوست نشی میرم به

نیما میگم تو بام دوست شدی.همون شب بهم گفت بت ۱ فرصت میدم فکراتو کن.

گفتم نمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوام.ول کن نبود گفت باشه منم همه جیو به نیما میگم.

رفت بود مغازش نیما باور کرده بود.خیلی بد شد.برام سخت بود که حرف اون غریبه و باور کرده

بود.خیلی سخت بود خیلی....

دوباره بام موند.دوباره و دوباره..خلاصه ما از هم جدا شدیم.اون خیلی دیگه داشت بی محلی

میکرد دیگه طاقت نداشتم.یه روز بهش اس ام اس دادم بای برای همیشه.دلیلشم گفتم

اصلا براش مهم نبوود.دیگه موبایل نداشتم.یه روزی شانسی اومد دسم دیدم نیما اس ام اس داده

بود که بیمعرفت کجایی من توی بیمارسانم.داشتم روانی میشدم.

وقتی به گوشیش میزنگیدم یکی دیگه جواب میداد.فکر میکردم چون منم جواب نمیده.

از همه رو زدم.جلو همه کوچیک شدم .وقتی شنیدم نیما دنبال دوست دختر مثل روانی ها میخواسم

کار خودمو تموم کنم.باورم نمیشد.نیمای من....

یادش بخیر چقدر خوب بودن اون روزا.کاش اینارو میخوندی.تا بفهمی من یه دختر معمولی نبودم

مثل تموم دوستای تو.ولی حیف شد...اون رفت....قبلش دلمو شکست....اون لیاقت نداشت.

لیاقت اون همون دخترای جنده بودن...با این حال نیما به عنوان عشق دوم من توی قلبم ثبت شد.

هر جا هست امیدوارم خوشبخت ترین باشه.هر جا...با هرکی....

 

قصه ی ما تموم شده با ۱ علامت سوال؟؟؟؟

                                           girl alone by timy_626

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:44  توسط آنيا  | 

قرار الهی

ما قرار گذاشتيم نماز بخونيم.


تا خدا بهتر به حرفامون گوش بده.


و دركمون كن.تا اگه اون  بخواد ما مال هم شيم.


تا كمكمون كنه.

رضا جونم خيلي دوست دارم.

تنها تویی که درکم میکنی.تنها تویی که به حرفام گوش میدی.!!

 

 

هر کسی هر چی دوست داره راجب من فکر کنه.من تنهام.از درون.کسی میتونه بفهمه؟

                                         May God help me! by radiant guy

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:15  توسط آنيا  |